وقتی ایمیلتو تو دستگاه جدید وارد میکنی

اهل دلاش میفهمن چیه ، پدر منو که درآورده! 😐😂

برادرم حجابت خواهرم نگاهت

«آروم باش! این فقط یه کلیشه ی برعکسه»

یه مرد تنها این موقع شب تنها تو خیابون چیکار میکنه؟ اینجور مردا خرابن!

مردو چه به این غلطا؟ تو بشین بچه هاتو تر و خشک کن ضعیفه! مرد عقلش ناقصه!
اگه بیشتر به زنت میرسیدی این مردو نمی آورد سرت ، خودت کم گذاشتی!
تو برو بشین پشت ماشین لباس شویی ، مردو چه به رانندگی:/
پیر پسره ، ترشیده!

لاغرا

من از طرف جامعه ی لاغرای ایران میگم : آقا ما لاغرا خیلی مظلومیم
نامردا معلوم نیست فازشون چیه یه بار بهمون میگن کراکی یه بار میگن باربی:/
بابا لامصبا این چه وضعشه آخه از کجا اومدین شما؟

من یک ترکم :)

سلام اوشاخلار. نجه سیز؟
بو بیدنه چالش دی کی آقا رهام دعوت الیب ، اگر تورک سوز کی آخره جات اوخویون ، اگر نه ، توصیه الیرم وقتیزی هدر ورمین و مستقیم گدین ترجمه نی اوخویون.
خب ، قرار دی کی بو پست ترکی دیلینن اولسون. از اونجایی که من بولمورم نمنه یازام ، سیزه بیدنه تکه فیلم قویورام کی امیدوارام باخاسیز و خوشوزا گله.
عزیز دوستدار ، حائز توجه دی کی بیلسیز ، بعضی کلمه لر کی فارسی ده استفاده اولونور ، ترکی دی. مثلا بشقاب ، کی ترجمه سی اولور ظرف خالی. 
بعضی بویوح برند لر ده وار کی ، ترکی کلمه لر دن استفاده الیب لر ، مثلا سن ایچ (تو بنوش) یا آناتا (پدر و مادر)
بعضی کلمه لر ده وار کی اصلا معادل فارسی سی یوخدی
حالا فیلمه باخیب اوزوز متوجه اولارسیز . زیر نویس اوزوم یازمیشام . روز خوش

ن*و*ا*ر بهداشتی

رفته بودم بیرون و چند تا لوازم بهداشتی نیاز داشتم که بخرم.
تصمیم گرفتم برم داروخانه ی آن دست خیابان و از فروشنده ی خانم قسمت لوازم بهداشتی اش یک کرم مرطوب کننده و یک دکتر ژیلا و چند بسته نوار بهداشتی بگیرم و برگردم. اما وقتی وارد داروخانه شدم هرچی چشم چشم کردم از خانم داروخانه چی خبری نیست ، که یه آقای مسن از پشت پیشخوان گفت: جانم دخترم چیزی لازم داری؟
+من با مِن مِن میگم : خانومی که قبلا اینجا بود نیست؟
- نه دخترم رفته مرخصی کاری داری؟
+ نه یه کار شخصی با خودشون داشتم
- خوب اگه همراهش رو داری بهش زنگ بزن چون تا هفته ی دیگه بر نمیگرده
+ممنون

لیلة الرغائب

خدای کهکشانا و جهان، ساختن و اداره ی این جهان برای تو کاری نداره و باور دارم و می‌خوام که باور داشته باشم که همه چیز برای تو روی حساب و کتابه. خدای ستاره های بزرگ و نورانی، مسایل کوچیک مارو حل کن لطفا. مسایل کوچیک مارو توی آسمون هات حل کن. مثل شکر تو آب. یه جوری که محو و نا پیدا بشن. میشه خدایا؟ مارو به زندگی عادیمون برگردون. مارو شبیه رمان طاعون نکن لطفاً. خدایا ما آدم های بدی هستیم ولی کمکمون کن خوب بشیم و نیاز به تنبیه نداشته باشیم چون ما مقابل تو کوچیک تر از این حرفا هستیم. خدایا اگرچه ی صدای من کوچیک و‌ ضعیفه اما می‌دونم تو اونقدر قوی و مهربون هستی که می‌شنویش

مداد سفید

دلم برای مداد سفید میسوزد

پیر شدم آخر نفهمیدم

کاربرد مداد سفید در جعبه مداد رنگی چه بود؟

شاید تنهایی

مثل خیلی از آدمها 

به جرم اینکه

رنگ ندارند و خالصند

گوشت دهنی!

"پنج شنبه (۳ بهمن) اولین پنج شنبه یکی از همسایه هامون بود که به تازگی فوت کرده بود (خدا رحمتش کنه) . برای ناهار کارت فرستاده بودن ، مامان و بابام .
بابام براش کار ‌پیش اومد و نتونست بره ، مامانم هم نه تونست تنهایی بره نه تونست کلا نره ، چون زشت بود. تصمیم گرفتیم من و مامانم دوتایی بریم...
قسمت غذا خوریه تالار  زنانه مردانه جدا بود ولی بین دو قسمت پرده ای نبود و میزهای آقایون دیده میشد. اکثر میزها پر بود و رفتیم جایی نشستیم که ردیف بعدی آقایون بود . غذا رو آوردن ...
همه مشغول غذا خوردن بودن که تو میز روبرویی چند اتفاق همزمان افتاد.
یک پسر کوچک (تقریبا ۹ ، ۱۰ ساله) کنار یه پسر بزرگتر  (اونم تقریبا ۲۳ ، ۲۴ ساله) نشسته بود . یه پسری هم سن و سال پسربزرگتر کنارش نشسته بود و گاها سرهاشون رو بهم نزدیک میکردن و حرف میزدن .
یک لحظه ، نگاهم افتاد به اون میزه و صحنه ی چندشی رو دیدم که تا عمر دارم  گمون نکنم فراموشش کنم.
پسر کوچکتر یک تکه گوشت رو تو بشقاب پسر بزرگتر تف کرد و اونم که مشغول صحبت با کنار دستیش بود ، ندید و همونطور بی توجه چنگالش رو توی گوشت دهنی فرو کرد و خوردش.

اینگونه بزرگ شدم

بچه بودم... 
برخلاف بقیه بچه ها هیچوقت دوست نداشتم بزرگ شم... 
اما... 
روز به روز قد کشیدم و رشد کردم... 
موهای خرگوشیم به موهای بافته شده تبدیل شد... 
کفش های چراغدارم به کفشای اسپرت... 
لباس های صورتی و کوتام به مانتوی بلند... 
دوباره قسم خوردم... 
قسم خوردم که با وجود بزرگ شدنم، اخلاقم بچگونه بمونه... 
اما... 
مثل اینکه دنیا نمی خواست... 

درباره وب
وقتی یه وبلاگ رو دنبال میکنین ، یعنی میخونیدش ، لطفا اینجا رو مثل اینستا نکنید :/
+این وبلاگ در هیچ چالشی شرکت نخواهد کرد!
روزشماری برای تلنگر
  • ۳۰۴مین
    روز از سال هم داره تموم می شه!!!
    حواست به هوای دلت باشه رفیق :) چون فقط همین حالاست که اهمیت داره
  • تبلیغات
    پرو وب پلاس